سقفمون افسوس و افسوس
میم مالکیت: اول شخص مفرد
نفسی فرو دادم. چشمهام را بستم. در تاریکی پشت پلکها، گذشته پدیدار شد، جان گرفت و به حرکت درآمد...شانزده شهریور چهارصد است. ساعت پنج عصر. دختر بیست سالهای هستم با موهای کوتاه فر که دم موشی بسته. میانه خیابان، جلوی شهرکتاب از تاکسی پیاده میشوم. میایستم به انتظار. نور طلایی آفتاب پاشیده به کل خیابان. او میرسد. از پشت سر صدایم میزند. برمیگردم. موهای روشنش در آفتاب میدرخشد. اولین بار است که میبینمش. هنوز چهرهاش برایم مبهم است. یک ماسک سفید صورتش را پوشانده. پاندمی طولانیتر از چیزی شده که فکر میکردیم. همین است که با وجود یک سال همکلاس بودن، هیچ وقت هم را ملاقات نکردهایم. مجازی سال اول دانشگاه گذراندیم و تا امروز برای هم چیزی جز چند عکس پروفایل نبودهایم. حالا این نقطه از شهر، برای همیشه یاد اولین دیدارمان را در خود نگه میدارد. گفته بود اینجا بشود نقطه آغاز تا دو نسخه از کتابی را بگیریم که بعدتر باهم بخوانیم.
وارد کتابفروشی میشویم. سعی میکنیم میان قفسهها، کتاب را پیدا کنیم. چشمهام روی عنوانهاحرکت میکند بی آنکه آنها را بخواند. دستی به موهایم میکشم. دستهایم عرق کرده. تلاش میکنم بدون آنکه متوجه شود نگاهش کنم. حواس او هم به کتابها نیست. تسلیم میشود، میرود سراغ کمک فروشنده. از کتابفروشی که بیرون میآییم، نمیدانم چه باعث میشود بخندیم، اما او میخندد و من متوجه رگِ کوچکِ پایینِ چشمِ راستش میشوم، که وقتی میخندد بیرون میزند. بقیه خطوط چهرهاش، موقع قدم زدن در کوچه و پس کوچههای اطراف، در سایه و روشن برگ چنارها در ذهنم نقش میبندد. ابروهای باریک، لکه نارنجی که میان سبزِِ چشم راستش جا خوش کرده، تیغه بینی با انحرافی به سمت چپ...
هوا رو به تاریکی میرود. بعد از چند ساعت قدم زدن مینشینیم روی نیمکت سنگی جلوی یک حوض کوچک. طوطی ها بین شاخ و برگ چنارهای اطرافمان پرواز میکنند. میپرند و برگها را میریزند رو سرمان. دوست دارم زمان کش بیاید. اما همه چیز که به میل آدم نیست، زمان میگذرد. از پلههای محوطه فرهنگسرای نیاوران که پایین میرویم، به این فکر میکنم که بعد از این قرار است این کنج آشنای شهر متعلق به او شود. متعلق به لحظهای که به سمت خیابان پاسداران میرویم، دستم را دور بازویش حلقه میکنم و میگویم: «اشتباه نمیکردم. ازت خوشم میاد!» کمی بعد روی صندلی عقب تاکسی، کنار هم مینشینیم. دستهامان در هم گره میخورد وباز میشود. انگشتهامان روی هم سر میخورد و نوک انگشت ها روی خطوط دست دیگری حرکت میکند. در سکوت میانمان، دستها حرفشان میزنند...
حافظه ساز و کار عجیبی دارد و وقتی گذشته را فرا میخواند، نه در یک مسیر مستقیم، که میان سالها غوطه میخورد و از لحظهای به لحظه دیگر میرود. تصویر خوش آن روز با مزاحمت خاطرهای نه چندان دور از امروز مخدوش شد. تصویری از حدود سه سال بعد از آن نخستین دیدار. سر کلاس ادبیات استاد پرسید: «کدوم عشق صادقترین عشقه؟» سارا گفت عشق کودکی. حنا گفت عشق پیری. هر کدام دلیلی آوردند و با هم بحث کردند. استاد جوابش را نگرفته بود. نشسته بود میان بچهها منتظر جواب...
ساز و کار حافظه یا صدایش قطع شد. فهمیدم پشت تلفن ازم چیزی پرسیده. بیآنکه بدانم چه، اوهوم مختصری گفتم و بعد بحث را کوتاه کردیم و تماس تمام شد. آن شب نتوانستم بخوابم. رفتم سراغ کتابچهای که تولد بیست سالگیام بهم هدیه داده بود. غریب به صد صفحه ایمیل که داده بود چاپخانه و شده بود این کتابچه. نامهها از تیر ۱۴۰۰ شروع میشوند. وقتی کلافه از زندگی مجازی دوران پاندمی، تمام شبکههای اجتماعی را از گوشیام پاک کردم. آن موقع او نزدیکترین دوستم بود. هم کلاس دانشگاه و دوستی کاملا مجازی که هرگز ندیده بودمش. برای اینکه ارتباطمان قطع نشود ازش خواستم بهم ایمیل بزند. از آن روز زنجیرهای از نامهها بین ما رفت و آمد. در یکی از همین ایمیلها بود که جرات اعتراف پیدا کردم. نوشتم که بهش علاقه پیدا کردهام. پس از آن، برای اولین بار همدیگر را ملاقات کردیم. ورق زدن کتابچه خودِ سه سال پیشمان را زنده میکند. رابطهمان با پیش بینی پایانی زودهنگام و محتمل آغاز شد. آنموقع در تکاپو و تلاش برای مهاجرت بودم. قرار بود پاییز آن سال بروم. مدارک به موقع آماده نشد، رفتن موکول شد به زمستان.
کتابچه را ورق زدم. در ایمیلی پس از اولین دیدار نوشتهام :« اگر قرار بود برم، باید یکی از روزهای همین هفته سوار هواپیما میشدم. به جای اینکه ببینمت باید چمدانها را جمع میکردم. آدم هیچ وقت نمیدونه چی پیش روشه. پس نمیدونم که اگه حالا میرفتم بهتر بود یا نه؟! اما میدونم خوشحالم از داشتن روز گذشته به همون شکلی که بود» ورق می زنم. نوشتهام که وقتی باهمیم گاه از ناراحتیها و ناامیدیهامان میگوییم، اما اولین بار است که از ناراحتیهام گفتهام و حسشان نکردهام.
ورق میزنم. بعد از برگشتن از یک سفر نوشتهام:« دو سال قبل وقتی از سفر برمیگشتم و هواپیما به تهران رسید، چندان دل خوشی نداشتم. از بالا به چراغهای روشن شهر نگاه میکردم و پیش خودم میگفتم اصلا میتونم یه روز این شهر رو دوست داشته باشم؟! امشب که هواپیما داشت به زمین مینشست، با محبت بیشتری به این شهر نامرتب نگاه میکردم.»
او جایی، احتمالا بعد از اینکه باز حرف از مهاجرت احتمالی من به میان آمده بوده نوشته است:«اول ما شدن بود و بعد سوال تا کی؟! بهت گفتم بهتره از ددلاین صحبت نکنیم.اون زمان میدونستم که قراره دوستت داشته باشم و هر بار صحبت از رفتنت میشد، حس خاصی همراه دلشوره سراغم میاومد. البته رفتنت خلاف میلم نیست و دوست دارم چیزی که تو میخوای اتفاق بیفته. میدونم اون زمان که اینجا نباشی هم، باز کسی رو برای دوست داشتن دارم و نه صرفا برای داشتن. حس خوبی دارم که “دوستت دارم” رو به قول اون دوست مشترک در این ۱۹ سال الکی خرج نکردم و قرار نیست بکنم. شاید برای اولین بار وارد کوچه ای شدم که قبل از وارد شدن بهش - نه مثل خودم – به تابلویی که نمیدونم وجود داشت یا نه نگاه کردم و - نه مثل تو- سعی کردم انتهاش رو ببینم که بن بسته یا نه! ولی حالا واردش شدم میدونم که از قشنگترین کوچههاست یا به قول تو محشره و ازش لذت میبرم. کوچهای که بعد از دی ماه، حتی اگر بن بست باشه و نداشته باشمش، برای همیشه به اندازه حالا و حتی بیشتر دوستش خواهم داشت.»
به خواندن ادامه ندادم. باز چشمها را بستم و حافظه تصاویر را لغزاند پشت پلکها... پاییز چهارصد رو به پایان است. در کنار هم، گذر کنار رودخانه را پیش گرفتهایم. هوا رو به سردی رفته، برگ ِ زردِ چنارها آرام آرام در تاریکی شب از شاخه جدا میشوند، بال زنان فرود میآیند روی زمین. او از تصمیمم باخبر میشود: « دیگه نمیخوام برم! قرار سفارت رو کنسل کردم.» بعد زمستان نه آنطور که برنامه ریزی شده بود در شهری دور، که در تهران میگذرد. روی پلههایی در انتهای کوچهای بن بست نشستهایم. سمت چپ، خانه پیرِ سفیدِ دوده گرفته جا خوش کرده، سمت دیگر دیوار یکی از باغهای قدیمی و روبرومان خانهای نارنجی. دستهامان در دست هم است اما نگاهش نمیکنم. زل زدهام به نیم هلالِ ماهِ بالای سرمان که از لابلای برگهایِ چنارِ کنار دستم دیده میشود. کمی قبلتر به نگاههای ترسناکم (نامی که به چشم نازک کردنهایم داده) اعتراض کرد. من هم به حالت قهری کودکانه دیگر نگاهش نمیکنم. منتم را میکشد تا نگاهش کنم. مقاومت میکنم. با دست های لطیفش، سرم را سمت خودش میگرداند. چشمها را میبندم. بوسهای به گونهام میزند. باز رو میگردانم. باز سرم را به سمت خودت میگرداند :«میشه خواهش کنم باز ترسناک نگاهم کنی؟» همانطور که چشمها بسته است لبخند میزنم. سر تکان میدهم که نه. بغلم میکند. یک شاخه موج دار از موهای آشفتهام را از صورتم کنار میزند. صورتم را نوازش میکند. کمی سر به سرم میگذارد تا ناچار شوم نگاه ترسناکی تحویل دهم. مقاومت میکنم. دوباره همه چیز تکرار میشود. آغوش، کنار زدن شاخه مو از صورت، نوازش و بوسهای بر گونه، لبخند من و بعد لبهایی که روی لبهایم میلغزند. خاطره نخستین بوسه، در انتهای کوچه بن بست، روی پلههای گذر پیاده و میان بازیای کودکانه نقش میبندد.
تصاویر زمستان چهارصد با گردش نوار بر تاریکی پشت پلکها، پشت هم پدیدار میشوند:. روزهایی که کیلومترها در شهر قدم میزدیم. گاه مسیر کوههای تهران را پیش میگرفتیم. اگر هوا بارانی یا برفی بود، باید باهم میگذراندیم. شبهایی که ماه کامل بود، باید خودمان را به کوچه گلابی محله دربند میرساندیم. کوچه محلی و کم رفت و آمدی که در آن چند تایی پله برای نشستن هست و میشد ماه را بالا سرِ مربعْ مربعهای نورانی ساختمانها دید. روی پلهها مینشستیم. به ماه کامل چشم میدوختیم. همدیگر را در آغوش میکشیدیم و میبوسیدیم. دیدارهامان در چند نقطه مشخص از شهر شروع و به مسیرهای اتفاقی و مقاصد نامعلوم ختم میشدند. گذر کنار رودخانه از مسیرهای پرتکرار بود...
دست در دست هم در مسیر رودخانه قدم میزنیم. هوا سرد است و دستهای همیشه گرم او یخ شده. با رسیدن به هر تیر چراغ برق، میتوانیم بخار نفسهامان را ببینیم که در هوا پخش میش.د. صدای سوت آهنگینی توجهمان را جلب میکند. کمی جلوتر صاحب صدا را میبینیم. پیرمردی با ریش و موی سفید که کلاه لبه دار به سرگذاشته. دستها را پشت کمرش گره کرده، مسیر شیب دار رودخانه را زیگیزاگی طی میکند. دنبالش می کنیم. با رسیدن به دکه روزنامه فروشی متوقف میشود. چراغ قوهای از جیبش در آورد. چراغ را میاندازد روی تیتر روزنامهها. بعد مسیر آمده را برمیگردد. برایش قصه ها میسازیم و با افزودن میم مالکیت جمع، او را به فهرست داشتههامان در شهر، بعد از گربهمان، کافهمان و رستورانمان اضافه میکنیم. مدتی بعد دوباره ملاقاتش میکنیم. همان لباسها را به تن دارد. از کنارش میگذریم. جلوی خانه بزرگ سیمانی متوقف میشویم. خانه مورد علاقهام در شهر است. عادت دارم با اضافه کردن میم مالکیت اول شخص مفرد، آن را خانه خودم بنامم. مثل همیشه شروع میکنیم به تصور آنچه داخل خانه میگذرد. پیرمرد سر میرسد. اما جای آنکه بگذرد، روبرومان متوقف میشود :« یک لحظه رو هم تلف نکنید. دایما عشق بازی کنید.» ما که جا خوردهایم فقط میخندیم و او میرود...
میم مالکیت: اول شخص جمع
همانطور که کنار هم نشسته و منتظریم کسی بیاید سفارشمان بگیرد، چیزی در نگاهش حواسم را میبرد به چند ماه پیش. به آخرین سفرمان. به قطاری که میان دشت پیش میرفت. کنار پنجره نشسته و چشم دوخته بودم به مناظری که میگذشتند. بعد سرم را کج کردم تا بتوانم از گوشه چشم، ببینمش. سرش را روی شانهام گذاشته و خوابیده بود. لبهایم را میان موهای نازک و نرمش بردم. بوسهای به سرش زدم. این سفر یا سفرهای قبلی فرق داشت. سفری که هم میخواستیم و هم نمیخواستیمش. اخیرا تمام دیدارهامان، تمام لحظههامان کنار هم همین طور بود. وقتی تصمیم به سفر گرفتیم که در کوچه پس کوچههای تهران قدم میزدیم، گفتم: «این میتونه آخرین سفرمون قبل از رفتنم باشه.» قول داد وقتش را آزاد کند تا این یک هفته را کنار هم داشته باشیم. موضوع صحبت عوض شد اما حواس او جای دیگری بود. توی تاریکی خیابان، چشمهاش را دیدم که آرام آرام خیس میشد: «واقعا میخوای بری؟»
سرش را از روی شانهام برداشت. با چشمهای خواب آلودش بهم لبخند زد. نگاهش کردم. از خودم پرسیدم چرا نمیتونم باهاش بهتر از این باشم؟! زود کنارش کلافه میشدم. این را فهمیده بود. برای همین سرش را گذاشت روی شانهام و به خواب پناه برده بود. کلافه میشدم چون نمیدانستم چطور چیزی را که هر روز در سرم میگذشت توضیح دهم. اینکه دلم میخواهد برگردم به سه سال قبل و برای همیشه آنجا بمانم. بمانم در روزهایی که میان تمام امکانهای پیش رو، تهران و او، خواستنیترین امکان ممکن بودند.
به سه سال قبل فکر میکنم. در گذر کنار رودخانه از تصمیمم باخبر شد: « دیگه نمیخوام برم. قرار سفارت رو کنسل کردم.» مدتی طولانی چیزی نگفت و بعد به حرف آمد: «فقط بخاطر اینکه با هم باشیم؟ آخه ...» میخواست بگوید دلیل خوبی نیست چون میترسید بشود تنها لنگرگاه من برای ماندن. خیالش را راحت کردم که فقط بخاطر او نیست. برایش گفتم که تمام زندگی ساکن خانه ای بودهام در یک شهرک کوچک. آدمها به مرور شبیه خانههاشان میشوند. من هم شده بودم شبیه خانهام. منزوی و دور افتاده. هیچ وقت فکر نکرده بودم آشنایی و دوستی با تهران ممکن است.اما رابطهمان و آن قدم زدنهای طولانی من را با شهرم آشتی داده بود. حالا نمیخواستم وقتی سرانجام تعلق داشتن به جایی را تجربه میکردم، ول کنم و بروم.
تعلق...ذهنم میگردد پی آن لحظه ویژه که میم مالکیت تغییر کرد. پنجشبهای اواخر بهار چهارصد و یک. ناگهان هوای تهران گرم و شرجی شده بود. بعد از کلوب طراحی بهم ملحق شد تا همراه هم به تماشا و شنیدن یک اجرای موسیقی برویم. از سالن که بیرون آمدیم نیمه شب بود. آسمان برق میزد و صدای رعد شنیده میشد. دیدم مامان پیام داده: «مراقب خودتون باشید. اخبار گفته ممکنه طوفان بشه!» ما اما راهی خانههامان نشدیم. در عوض، در دل کوچه و پس کوچهها قدم زدیم. باد توی برگ درختها میپیچید. نمنم باران شروع شد و خیلی زود سیل آب بود که از آسمان میبارید. لباسهامان خیس و کاغذهای طراحی، روی تخته زیر بغلم خمیر شدند. چشمهامان پر شد از گرد. آن شب، میان طوفان، اولین باری بود که به آیندهای که میتوانیم باهم داشته باشیم فکر کردم. به اینکه با هم در این شهر خانهای داشته باشیم، تا هر وقت صدای رعد میشنویم با هم بدویم توی حیاط و خیس شویم. وقتی رابطهای با پیش بینی یک پایان محتمل شروع شود، برای مدتها نمیتوانی، یا به خودت اجازه نمیدهی که تصوری برای چیزی بیش از لحظه حال یا نهایتا چند روز آینده داشته باشی. اما در آن شب، مدتها بود که آن پایان محتمل را پشت سر گذاشته و دیگر بهش فکر نمیکردیم. خیال داشت بال و پر میگرفت و آیندهمان در این شهر را ترسیم میکرد. بعد از آن شب، خانههای مورد علاقهام در شهر نه با میمِ مالکیتِ اول شخصِ مفرد که با میمِ مالکیتِ اول شخصِ جمع در ذهنمان نقش بستند و لیست متعلقات عینی و ذهنیمان در شهر داشت هر روز بلند بالاتر شد.
میم مالکیت غایب
در آن سال کذایی، ژینا و جانهای عزیز دیگری در خیابانهای تهران کشته شدند و بعد از آن، هیچ چیز مثل قبل به نظر نمیآمد. بعد از آن گردی نامریی و سنگین خیابانهای شهر را پوشاند و هر روز فشردهتر شد. گردی که خیال را از من گرفت. میان واقعیت بیدار شده بودم. شهری که گوشههایش را با عاشقی میشناختم، حالا هر گوشهاش، جان از دست رفتهای را بخاطرم میآورد.
روزھایی بود که خیال میکردم تهران میتواند شهر عشق باشد. شهری که وعده داده بود میتواند بستر پهن کردن رویاهامان باشد. اما حالا چقدر این شهر غریب بود با گزاره شهر عشق. آن سال کذایی خیالپردازی را از من گرفت. بدون خیال احساس درماندگی و پوچی میکردم. بدون خیال میان واقعیت بیدار شده بودم و دیگر هیچ چیز مثل قبل به نظرم نمیآمد.
تابستان چهارصد و دو فهمیدم دیگر نمیتوانم در این شهر به زندگی ادامه دهم و او از تصمیم دوبارهام برای مهاجرت باخبر شد. فاصله پیش از آنکه عینی شود، آرام آرام میانمان مرزی کشید و از هم دور شدیم. همانطور که دور میشدیم احتمالا یک جا عشق تمام شد...
بعد از صبحانه مثل گذشته، مسیر رودخانه را پیش میگیریم. روی جدولِ سنگیِ کنارِ رودخانه مینشینیم. کلاغهای کلافه از گرمایِ ظهرِ تابستان، توی رودخانه آبتنی میکنند. سرم را روی سینهاش میگذارم. از خودم میپرسم او کی فهمید که عشقمان تمام شده؟ من چندماه قبل فهمیدم. سر کلاس ادبیات نشسته بودم. استاد پرسید: «کدوم عشق صادقترین عشقه؟» سارا گفت عشق کودکی. حنا گفت عشق پیری و هر کدام دلیلی آوردند. استاد جوابش را نگرفته بود. نشسته بود میان بچهها منتظر جواب. من گفتم: «عشق اول.» نتوانستم مثل سارا وحنا دلیل بیاورم. فقط توانستم به چیزی که با او داشتم فکر کنم. استاد سر تکان داد: «اولین دوستت دارم صادقترین دوستت دارمه و باقی دوستت دارمها تقلیدی از اون.» همانطور که سرم را به سینه اش تکیه دادهام، او دستش را دور بدنم حلقه میکند. در تکرار یک عادت میگویم: «دوستت دارم.»