مغروض جنگی
نام شهرها عوض میشد، تعداد حمله ها بالا میرفت، پرچمها روی صفحه جابهجا میشدند، اما لحن همهچیز یکسان بود؛ همان هیجان بیمارگونهی رسانهها برای نمایش بدبختی . مجریهای هر دو طرف با چهرههایی سنگین از «پاسخ کوبنده» حرف میزدند و تحلیلگرها مثل قصابهایی محترم، نقشهی خاورمیانه را تکهتکه میکردند.
و من، میان تمام آن تصاویر، گاهی میخندیدم.
نه به خود جنگ؛ جنگ همیشه چندشآور است.
به آدمهایی میخندیدم که هزاران کیلومتر دورتر نشسته بودند و از شرافت و مقاومت حرف میزدند. ایرانیهای خارج از کشور که زیر نور گرم آشپزخانههای اروپایی، با اینترنت پرسرعت و شکمهای سیر،با درآمد دلار و یورو که برای من مثل کوکایین می مانست برای ما نسخهی ایستادگی مینوشتند. آدمهایی که جنگ را مثل سریال دنبال میکردند؛ با هیجان، با تحلیل، با توییتهای طولانی.و غم وطن خوردن،من به آنها نگاه میکردم و فکر میکردم اگر فقط یک هفته جای من زندگی میکردند، احتمالاً از شدت اضطراب بمدت سه هفته باید شیاف مینداختند و عرق نعنا میخوردند که حداقل روده رهایشان کند، واقعیت جنگ برای من اما چیز دیگری بود.
جنگ یعنی بیدار شدن و نگاه کردن به موجودی حساب بانکی.
جنگ یعنی نشستن روی تخت و فکر کردن به اینکه امروز از چه کسی میشود پول قرض گرفت.
جنگ یعنی خجالت.یعنی بدبختی یعنی هر روز از خود و تولد خود ناامید باشی هر روز صبح، پیش از آنکه اخبار را چک کنم، اسم آدمها را در ذهنم مرور میکردم؛ مثل بیماری که داروهایش را میشمارد.
چه کسی هنوز طلب قبلی را فراموش نکرده؟
چه کسی احتمال دارد جواب بدهد؟
چه کسی آنلاین است اما وانمود میکند پیامم را ندیده؟
بعد پیامها شروع میشدند.
«داداش اگه میشه فقط تا هفتهی بعد…»
«شرمندهم واقعاً، گیر افتادم…»
«قول میدم زود برگردونم…»
و بدترین بخش ماجرا این بود که خودم هم میدانستم دروغ میگویم. نه هفتهی بعدی وجود داشت، نه پولی برای برگرداندن. فقط روزهایی بود که پشت هم میآمدند و مثل آب کثیف از روی آدم رد میشدند.
کمکم آدمها برایم تبدیل شده بودند به امکانهای مالی.
یکی میتوانست سه میلیون قرض بدهد.
یکی صد هزار تومان یکی فقط وعده میداد.
یکی پیام را سین میکرد و ناپدید میشد.
و من، در میان جنگ، بیشتر از صدای بمباران، صدای تحقیر شدن خودم را میشنیدم.
با این حال، بعضی خبرها در من نوعی آرامش تاریک ایجاد میکردند.
وقتی از مرگ حرف میزدند، نمیتوانستم وانمود کنم ناراحت شدهام. نه اینکه خوشحال باشم به معنای سادهاش؛ بیشتر شبیه این بود که باری نامرئی برای چند ثانیه از روی سینهام برداشته میشد. شبها، وقتی اخبار تکراری میشد و دیگر حتی اضطراب هم خستهکننده به نظر میرسید، سراغ فیلمها میرفتم. همان روزها بود که وارد جهان چرک و بیمار جان واترز شدم.
اول Pink Flamingos را دیدم و بعد Female Trouble را.
فیلمها مثل زبالهای بودند که عمداً قاب گرفته شده باشد؛ پر از آدمهای عجیب، فریاد، آرایشهای اغراقآمیز، خشونت، انحراف و وقاحتی که مرزی نمیشناخت. خیلیها شاید از دیدنشان حالشان به هم بخورد، اما من احساس غریبی نمیکردم. برعکس؛ احساس میکردم این دنیا را میشناسم.
جان واترزبرای من فیلمسازِ آشغالها بود؛ قدیسِ انسانهای بهحاشیهراندهشده، پیامبرِ زشتی. او در آمریکا چیزهایی را ساخته بود که من در ایران زندگی کرده بودم. تفاوت فقط در دکور بود. و اینکه پدر و مادرم به مناسبت سال نو به من دوربین هدیه نداده بودند ،آنجا همهچیز رنگیتر و وقیحتر بود، اینجا همهچیز زیر ماسکِ دروغین پنهان میشد.
وقتی شخصیتهای فیلمهایش در کثافت غلت میزدند و به ابتذالشان افتخار میکردند، من یاد آدمهایی میافتادم که از تلویزیون دربارهی اخلاق حرف میزدند. وقتی دیواین با آن صورت عجیب و خندهی ترسناکش به دوربین نگاه میکرد، برایم واقعیتر از تمام مجریهای اخبار بود.اینکه همه میخواستند پست فطرت ترین آدم جهان باشند و در تمام این مدت، قرصهای خواب کنار دستم بودند.
اگر روز زیادی طولانی میشد، قرص میخوردم.
اگر پولی پیدا نمیشد، قرص میخوردم.
اگر حوصلهام سر میرفت، اگر اخبار بیش از حد تکراری میشد، اگر شب بیش از اندازه ساکت بود، باز هم قرص میخوردم.
خواب، تنها جایی بود که در آن مجبور نبودم چیزی قرض بگیرم.
گاهی فاصلهی میان دو خواب فقط چند ساعت بود. بیدار میشدم، اخبار میدیدم، به چند نفر پیام میدادم، فیلمی از جان واترز پخش میکردم، دوباره قرص میخوردم و برمیگشتم به تاریکیِ نرم و بیفکر خواب.بیرون، جنگ ادامه داشت.
داخل خانهی من هم جنگی دیگر برقرار بود؛ جنگی آرامتر، خفهتر و کثیفتر. جنگِ انسانی که نه امیدی برای آینده دارد، نه پولی برای دوام آوردن، نه حتی میلی برای بیدار ماندن.و شاید عجیبترین بخش ماجرا همین بود:
اینکه آدم میتواند در میانهی فروپاشی جهان، همچنان دنبال کسی بگردد که برایش پول کارتبهکارت کند.
Samir Saeidi is an Iranian writer, poet, and filmmaker with a degree in Cinema and Dramatic Literature. He has been active in contemporary Iranian storytelling since 2018, focusing on social and political narratives that reflect the lived experiences of people in Iran. His work largely explores major social and political events, including the 2019 protests and the “Woman, Life, Freedom” movement, blending literary narration with a documentary sensibility. He is the founder and editor-in-chief of the literary magazines Independent Literature of Iran and Shahrnegar, and plays an active role in producing and publishing independent literary and artistic content.